یک ساعت زیر بارون ....
یک ساعت تو بالکن ....موش خدای منطق ... ازگیل چشماش گرد شده بود....
خانه شریک ....
بابا لاو داشت می ترکید....
شیطنت های ریزه میزه ...
رستورانهای شیک ....
محدویتهای رقتاری در دوستی ... (تهدید خیلی جدی بود )
فکر کنم دو هفته مونده بود به اولین اشتباه تاریخی ٬ بزرگ ٬ غیره قایل جبران و تاثیر گذار در دوستی ....
خرید از فروشگاه زارا....
پیچدون محل کار ....
شاید قبل از روز موعود(اشتباه بزرگ) بود که موش دچار یکسری رفتارهای بد شد....
یکی از دلایل مهمش این بود که برای موش ٬ ازگیل خیلی انتخاب خوبی بود ٬ در ضمن با یک دکتر که موش خیلی روش حساسیت داشت (به نظر خودش ) رقابت می کرد ....
گیرای کوچیک ٬ حساسیتهای بزرگ ٬ دلخوریهای ریشه ای ....
ازگیلم از خدا بیخبر ٬ مونده بود که این چه چیزیه و این چه موشیه ٬ نه به افکارش این گیرا میآد نه به خانوادش نه به سطح زندگیش ....
ازگیل غافل از این بود که موش گیر اقتاده بود ٬ در یکسری احساسات (بعدا جایی خودنم اسم این احساسات جنون عشقه )
شاید خیلی سخت بود برای موش وقتی میشنوید من از تو بدم نمی آد ....اما اون عاشق بود.... |