داستانهای یک زندگی سه ساله
  
 
 
خرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 8 خرداد ماه سال 1386
از دید من

اصلا دلم نمی خواد اینجا هم بحث کنم.همون بچثای تکراری همیشه رو که هیچ وقت هم نتیجه نمی گرفت.ولی مجبور میشم یک چیزایی رو بگم.دیگه هم نمی خوام از دلخوریام بگم این اخرین باره.

بر خلاف گفته موش اگر شک از  من بودعلتشم اون نبود.اون عروسی هم بی تاثیرنبود ولی فقط واسه یک مدت کوتاه.اونم نه به خاطره رفتنش بلکه به خاطره فیلم بازی کردنش.خیلی اتفاقهای ریز ریز میوفتاد که همه رو هم جمع شد و منو به اون مرحله از شک انداخت.

اگه منشی شرکت زنگ میزد مشکلی نبود ،مشکل اینجا بود که منشی شرکت وقت و بی وقت حتی شبا زنگ میزد و من از قبل شنیده بودم که یک ارتباط غیرکاری هم بوده قبلا. راست و دروغش رو نمی دونستم ولی وقتی میدیدم که خانم منشی وقتهای غیر کاری هم زنگ میزنه جای تعجب داشت برام.

دختر عموی خانم کشک اگه زنگ میزد و من ناراحت میشدم واسه این بود که اونم مرتب زنگ میزد.برای موش گل میفرستاد و از همه مهمتر اینکه قبل از من اون دوست دختر موش بود و اینکه طبق گفته خود موش هنوز تلاش میکرد که دوباره باهاش دوست شه.که شاید تا دوسال برنامه همین بود.

یک  دفعه ازگیل سر زده اومد پیش موش و دید داره با یک دوست قبلی دیگش داره دل میده و قلوه میگیره که اره چرا دیگه یادی از ما نمیکنی؟!

اینا ارتباطهای عادی دیگه.

دودر کردنها و پیچوندنه تلفن،رفتن پیش اچک و جواب ندادن تلفن ...

حالا فکر میکنید واقعا اون عروسی باعثش بوده و یا اتفاقهایی مثل این تلفنها؟؟؟

دیگه نمیخوام اینجا بنویسم.یاداوری خاطرات اذیتم میکنه.

 

 

 


 
سه شنبه 8 خرداد ماه سال 1386
بابا بی مرام....

شاید دوستیشون خیلی شکل نگرفته بود ....

شاید موش هنوز مطمئن نبود که خیلی دوست هستن  ...

شایدم شیطنت ....شاید یک اتفاق .... شاید ؟؟؟

موش عروسی دعوت شد ...

به ازگیل نگفت در این چند روزگذشته خیلی فکر کرد که چرا نگفت ... راستی چرا نگفت ؟؟؟

موش با شریک ٬ راهبه و عتبات عروسی رفت ...

اما این اشتباه باعث شد که در آینده زمینه ساز مشکلاتی در  دوستی ازگیل و موش بشه ...

دوستی ها شکل دیگری به خودشون می گرفت ...

خیلی ها از گردونه خارج می شدن ٬ خیلی کمترها اضافه می شدن ...

موش در دنیای خودش غرق در ازگیل شده بود ...

اون موقع اسم ازگیل ٬ عروسک بود ...

می دونین چرای عروسک ازگیل شد؟؟؟؟

موش روابط خیلی عادی با چند تا از دوستای سابقش داشت ...

شاید خیلی براش عادی بود ... ولی ازگیل خیلی ها رو قبول نداشت ....

آخه اگر خانم منشی با تو کاری نداره چرا زنگ می زنه ... اگر دختر عمو خانم کشک زنگ می زنه حتما یک قصدی داره ...ووو

اما مشکل زمانی شروع شد که جریان عروسی رو موش به ازگیل گفت ...

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 6972


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
یک دوستی بسیار قشنگ یک روز بهاری شروع و درروزهای پایانی زمستان سه سال بعد تمام شد ٬ با هم تصمیم گرفتیم وبلاگی بسازیم که در اون با طرح مشکلات ٬ بیان خاطرات ٬ گله گذاری و ... مسائلی رو مطرح کنیم که شاید به دوستی های دیگران کمک کنه ....
شناسنامه کامل من...