داستانهای یک زندگی سه ساله
  
 
 
خرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 3 خرداد ماه سال 1386
چند روز بعد

یک ساعت زیر بارون ....

یک ساعت تو بالکن ....موش خدای منطق ... ازگیل چشماش گرد شده بود....

خانه شریک ....

بابا لاو داشت می ترکید....

شیطنت های ریزه میزه ...

رستورانهای شیک ....

محدویتهای رقتاری در دوستی ... (تهدید خیلی جدی بود )

فکر کنم دو هفته مونده بود به اولین اشتباه تاریخی ٬ بزرگ ٬ غیره قایل جبران و تاثیر گذار در دوستی ....

خرید از فروشگاه زارا....

پیچدون محل کار ....

شاید قبل از روز موعود(اشتباه بزرگ) بود که موش دچار یکسری رفتارهای بد شد....

یکی از دلایل مهمش این بود که برای موش ٬ ازگیل خیلی انتخاب خوبی بود ٬ در ضمن با یک دکتر که موش خیلی روش حساسیت داشت (به نظر خودش ) رقابت می کرد ....

گیرای کوچیک ٬ حساسیتهای بزرگ ٬ دلخوریهای ریشه ای ....

ازگیلم از  خدا بیخبر ٬ مونده بود که این چه چیزیه و این چه موشیه ٬ نه به افکارش این گیرا میآد نه به خانوادش نه به سطح زندگیش ....

ازگیل غافل از این بود که موش گیر اقتاده بود ٬ در یکسری احساسات (بعدا جایی خودنم اسم این احساسات جنون عشقه )

شاید خیلی سخت بود برای موش وقتی میشنوید من از تو بدم نمی آد ....اما اون  عاشق بود....


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 6990


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
یک دوستی بسیار قشنگ یک روز بهاری شروع و درروزهای پایانی زمستان سه سال بعد تمام شد ٬ با هم تصمیم گرفتیم وبلاگی بسازیم که در اون با طرح مشکلات ٬ بیان خاطرات ٬ گله گذاری و ... مسائلی رو مطرح کنیم که شاید به دوستی های دیگران کمک کنه ....
شناسنامه کامل من...